X
تبلیغات
من و اکبر

من و اکبر
در دایره عشق اگر باران بلا بارید، عاشق آن است که از دایره بیرون نرود
درباره وبلاگ

به نام خدا
این وبلاگ رو تقدیم میکنم اول به همسرم اکبر بعد به تمام عاشق ها. تا بدونن زندگی 3 ضلع داره و مهمترینش خداست.میگید نه پس بخونید سرگذشت من و اکبرم رو.
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
برچسب‌ ها
امکانات وب







سلام دوستان من و همسرم سال 89 باهم آشنا شدیم . و شکر خدا مشکلاتمون خیلی زود از جلوی

پامون برداشته شد و ما سال 90 عقد و سال 91 ماه عسل  رفتیم حج.اوایل آشنایمون خیلی مشکل سر راهمون

بود.همسر بیکار بود و به نظر خودم اصلا با اکبر فعلی زمین تا آسمون اختلاف داشت.همش بهم میگفت " افراطی "

 - خدایش خودش الان از من افراطی تر هست .منظورم توی مسائل دینی است -

تا قبل خواستگاری منو یکبار بیشتر ندیده بود که اونم من اصلا نگاهش نکردم ، برای همین قیافه اش اصلا توی

ذهنم نموند.برای اینکه بره سرکار ازش خواستم شب احیا بره مسجد و نماز بخونه و ... چون  به مهربونی خدا

اعتماد کامل داشتم.قرار شد چند ماه منتظرش بمونم تا بره سرکار و گرنه من اگه خواستم مینونستم

ازدواج کنم...


برچسب‌ها: آموزش و پرورش, حج, اعتماد, خواستگاری, بیکاری
ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 11:17 قبل از ظهر ] [ مرضیه ]
همه چی آرومه

[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 0:25 قبل از ظهر ] [ مرضیه ]
                                  یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

 

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 11:34 قبل از ظهر ] [ مرضیه ]
ای تو با روح من ، از روز ازل یارترین
کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترین
گر یکی هست سزاوار پرستش به خدا
تو سزاوارترینی تو سزاوارترین
عطر نام تو که در جان پیچیده است.
سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین
ای تو روشنگر ایام مه آلود عمر
 بی تماشای تو ، روز و شب من تارترین
در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند
من به سر پنجه زلف تو گرفتارترین
می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید
گر بود چون دل من راز نگهدارترین

تقدیم به اکبر عزیزم.مرسی که مثل یک حامی بزرگ همیشه کنارمی.این شعر و تمام حرفهای عاشقانه دنیا تقدیم به وجود مهربان و دوست داشتنیت.
[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 10:45 بعد از ظهر ] [ مرضیه ]
پوستر زیبای قصه مادر - حریم آسمانی

یادش بخیر سفر ماه عسلمون. مدینه و بقیع از همه جا حال و هواش فرق داشت.شب وقتی از هتل میزدیم بیرون ناخودآگاه سر از نزدیکی بقیع در می آوردیم. خیلی غریب و دلگیر بود. حس میکنم دلم و اونجا جا گذاشتم.روز حرکت از مدینه به مکه خیلی دلتنگ بودم. قسمت همه بشه انشالا زیارت بیت الله الحرام. توی اون سه سفر دلم سه جا تکون خورد. اول دیدن غربت بقیع بعد مسجد نبی و بار آخر وقتی یهو سرم و بلند کردم و کعبه دقیقا روبروم بود.تنم لرزید. خیلی ها به سجده افتادن .

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 12:24 بعد از ظهر ] [ مرضیه ]
امسال اولین سالی بود که بخاطر بارندگی نشد سیزده بدر بریم.
یه حسی شبیه حسی که دوران مدرسه ، روز آخر تعطیلات نوروز داشتم و الان دارم. به اکبر میگم حس میکنم پیک بهاریم و کامل نکردم ، یا تکالیفم و انجام ندادم. دلشوره دارم

[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 10:29 بعد از ظهر ] [ مرضیه ]
نه تو می مانی و نه اندوه
ونه هیچیک از مردم آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...

[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 4:29 بعد از ظهر ] [ مرضیه ]
سلام دوستان خوبم.
هوا بازم کمی زمستانی شد.منم که بخاری و جمع کردم.حالا هم پشیمون شدم!!!
بعد سال تحویل میرم شهر خودم و نیستم تا تبریک بگم. پس پیشاپیش عید همتون مبارک و انشالا سال خوبی داشته باشید.برای همتون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 1:52 قبل از ظهر ] [ مرضیه ]
سلام دوستان عزیز.خوبید؟
چند روزی مشغول خونه تکونی و خرید عید و آماده کردن هفت سین بودم.
برای هفت سین اکبر برام با یونولیت شکل نعل و برش زد. منم با روبان پیچوندمش. ظرفهای بلور پایه دار و دور نعل چیدم. توی یه صندوقچه چوبی سکه گذاشتم.یه مدل سبزه از اینترنت گرفتم.سبزه ها جونه زده اما 3 روزه هوا ابریه و آفتاب نخوردن.روزهای عادی هم خونه اصلا آفتابگیر نبود!!

[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 11:30 قبل از ظهر ] [ مرضیه ]
                                              عجب صبری خدا دارد

                                            اگر من جای او بودم

                 که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

                                              زمین و آسمان را

                                         واژگون مستانه میکردم

[ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 ] [ 3:18 بعد از ظهر ] [ مرضیه ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.