من و اکبر
پامون برداشته شد و ما سال 90 عقد و سال 91 ماه عسل رفتیم حج.اوایل آشنایمون خیلی مشکل سر راهمون
بود.همسر بیکار بود و به نظر خودم اصلا با اکبر فعلی زمین تا آسمون اختلاف داشت.همش بهم میگفت " افراطی "
- خدایش خودش الان از من افراطی تر هست .منظورم توی مسائل دینی است -
تا قبل خواستگاری منو یکبار بیشتر ندیده بود که اونم من اصلا نگاهش نکردم ، برای همین قیافه اش اصلا توی
ذهنم نموند.برای اینکه بره سرکار ازش خواستم شب احیا بره مسجد و نماز بخونه و ... چون به مهربونی خدا
اعتماد کامل داشتم.قرار شد چند ماه منتظرش بمونم تا بره سرکار و گرنه من اگه خواستم مینونستم
ازدواج کنم...

به نام خدا