درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کورشدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شان مرا !!!                "خدای اعتماد به نفسم ها "

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند.


از چهارشنبه تا جمعه اکبر رفت اهواز و من موندم و یه خونه و یه دل که هنوز شکستگیش خوب  نشده بود. گاهی کمی گریه کردم و گاهی نماز خوندم .همه چیز و به خدا سپردم و دادم دست حکمت.

عصر جمعه رفتم طبقه پایین ، همسایه ختم صلوات داشت.بعد مراسم زود اومدم و جارو کشیدم ،سرویس بهداشتی وضدعفونی کردم و بعد یه شام خوشمزه درست کردم. تا اومدن اکبر نیم ساعتی مونده بود. ظهر روی صورتم ماسک گذاشته بودم و آماده یه آرایش ساده شده بود.

وقتی کاملا آماده شده بودم تلفن کرد و گفت تازه میخاد سوار اتوبوس بشه و از اهواز حرکت کنه - یعنی 3 ساعت دیگه هم نمی رسید- اما نمیدونم چرا دلم باورش نشد. الکی گفتم باشه و خداحافظی کردیم. بعد صدای آسانسور اومد و مطمئن شدم سرکارم گذاشته.حدسم درست بود ، پشت در بود شیطون!!!

خدایا شکرت بابت همه چیز.تو بزرگتر از اونی که من بخام بپرسم ازت " چرا " . من خیلی وقت پیش گفتمت " اوستا کریم ریش و قیچی دست خودت ، اما یه جور یزن که خوشگل بشم "!!!