گردش یک روز شیرین
دیروز زندایی تماس گرفت و قرار گذاشتیم شب برای شام بیان خونمون و فرداش با همدیگه بریم ناهار گتوند و از اونجا بریم خونه بابام تا نوه جدیدمون رو ببینیم. صبح حرکت کردیم جاده بدجور مه آلود بود ولی کم کم با گرم شدن هوا و تابش خورشید مه رفع شد.و باقی دایی ها و خاله کوچیکه بهمرا خانواده هاشون اضافه شدند و دسته جمعی ناهار رفتیم بیرون. خیلی کیف داشت.خوشبختانه هوای الان خوزستان بهاریه و ما هم کمال استفاده رو کردیم و البته تمام خبرهای فامیل رو مخابره کردیم. عصر یه سر هم رفتیم مقبره قیصر امین پور . خلاصه تا برگشتیم شب شد.بدجور روحم به این تغییر آب و هوا نیاز داشت. احساس زنده بودن میکنم.تا قبل امروز کمی بابت بعضی مسائل آزرده خاطر بودم اما الان که حال روحیم خوبه دیگه برام مهم نیستن. آرومم و تنها چیزی که دلم میخاد یک فنجان چای گرم و نشستن کنار اکبره.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۸:۵۵ ب.ظ توسط مرضیه
|
به نام خدا