جمعه از گتوند برگشتیم. دو روز کامل با یسنا بودم . تمام طول روز پیشم بود و براش شعر خوندم و بوسش کردم. اما هنوزم دلتنگشم. سارینا کوچولو - نوه دوم - رفته بود خونه ی پدر بزرگش.
اینم یسنای عزیز من. کمی قیافش پسرونه است. اما حرکاتش خیلی بامزه است.سارینای عزیزم نبود که عکش و بگیرم و بزارم. انشالا دفعه بعد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۴۹ ب.ظ توسط مرضیه
|
به نام خدا این وبلاگ رو تقدیم میکنم اول به همسرم اکبر بعد به تمام عاشق ها. تا بدونن زندگی 3 ضلع داره و مهمترینش خداست.میگید نه پس بخونید سرگذشت من و اکبرم رو.