بدجور احساس غربت میکنم.انگار حالا یادم افتاد توی شهر غریب ازدواج کردم. تا الان همسایه روبروم پسرخاله ام بود.از صبح تا شب با خانمش بودم.خیلی مهربون و کدبانو بود. امروز اسباب کشی کردن و از این شهر رفتند.

تنها شدم.کلی گریه کردم. شکر خدا موقع اسباب کشی اونها ما نبودیم و رفتنشون و ندیدم.

امیدوارم هرجا باشن سالم باشن.خدایا کمک کن منم زود به اندیمشک بدون پسرخاله عادت کنم.

داداش امین هم که خدمت سربازی بود ،بعد از یک ماه اومد مرخصی. وای چقدر وحشتناک میشن این پسرها توی دوره آموزشی!!!